آنقدر خاک گرفت که دیگر نشد که صیقلی شود
عوضش کردم
و دور نینداختمش
http://taaar.blogfa.com
2
86/03/01   مرغ معما |
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته، ندروده
به سوی سرزمین هایی که در آن هرچه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدینسان از ازل بوده است
که چونین پاک و پاکیزه ست.
اخوان ثالث
دوستی گفت: " معلومه که حسابی دلت پر بوده و خواستی که خودت رو خالی کنی! "
در یکی از خیابانهای معروف همین کلانشهر بی در و پیکر، هرشب، بدون اینکه تصادفی شده باشد و یا حجم ماشینهای عبوری آنقدر زیاد باشد، راه بند آمده است، و آنها که می خواهند ابتدای این مسیر را به انتهایش وصل کنند، ساعتی بیش از آنچه که باید، وقت صرف خواهند کرد، چراکه حتما خط عبوری سمت راست و گاهی هم خط راست و وسط، مملو است از خودروهای بزک شده ی روز، که در هرکدام پسری یا پسربچه ای با موهای عمود شده و ساعت مچی دو کیلویی و تی شرتی تنگ که پایین تر از نافش را نمی پوشاند و احتمالا شلواری که علیرغم سگک درشت، در حال افتادن از پاهاست، نشسته است و در پیاده روی پرآمدورفت، به جست و جوی لبخند رضایت دختری با شال چندسانتی متری و مانتوی بدن نما و شلواری که از کوتاهی به زانو رسیده است، چشم می چراند. بعد، شاید شما مجذوب لعاب خوشرنگ آن ماشین مدل بالا شوید، شاید هم مبهوت موهای مش شده و از پشت بسته ی دختر، و شاید هم آرام در دل بگویید: " عجب بیکارهایی!" و یا : " عجب کثافت خونه ای!"
روز بعد، وقتی از همان خیابان باید گذشت، ترافیک بیش از پیش است، و اما خبری از سوژه های هرروز و هرشب نیست، بل، به جای خودروهای پرزرق و برق، دو اتومبیل دیگر که از بزرگی به تانک می مانند و چندین سواری که عمدتا پژوهای سیاه رنگ هستند، با چراغ گردانهای آهن ربایی کوچک، نیمی از خیابان را بسته اند و تعداد بی شماری هم، راه بندهای شبرنگ به چشم می خورد. و این همه ی آن چیزی نیست که خیابان را بند آورده است، که عده ای اخموی بی هویت که از نظم نظامی گری هیچ به ارث نبرده اند، با لباسهایی که به نظامیان مانند است و البته رنگ و وارنگ و ناهمجور، و با هیبتی که گاه طعنه به فیل می زند، با ریش های یکی درمیان و ترکیب های آب ندیده، تابلوهای دسته کوتاه "ایست- بازرسی" دست گرفته اند و داخل خودروی شما و من را دید می زنند که خدای ناکرده، نکند کاری کنیم و حرفی زنیم که از چشم اینان مخفی ماند، و نکند که دین خدا را به نابودی بکشانیم!
پس فکر بد ممنوع! این اراذل که سابقه ی اوباشگری شان، پر است از کتک و آتش و بی حرمتی و آدم کشی، می خواهند دین پیامبری را با چماق در فرهنگ تان وارد کنند که پس از فتح مرکز قریش، سرفصل تمامی فتنه های صدر اسلام را، ابوسفیان را، امان داد از فوران انسان دوستی و محبت.
روز بعدتر، که برای چندمین بار از همان خیابان می گذرید، شاید در ذهنتان بیاید که همان کثافت خانه های همه جایی، چه بهتر از امن و ایمنی که یک مشت مانده از اینجا و رانده از آنجا، بخواهند برای شما و من بسازند.
کثافت خانه، دستاورد جامعه ای است که رییسش در رویا، پلیسش در خواب، متفکرش غرق در منگی کافه ها و دود غلیظ سیگار، و به جای اینها، کله های داغ و ناپخته اش، مسوول خواسته های کاخ نشینان فرهنگ کش بی انسانیت است.
2
85/07/08   مرغ معما |
چه ره بود این که زد در پرده مطرب
که می رقصند با هم مست و هشیار؟!
چرا این دنیا اینقدر خسته کننده شده؟! چرا دوستهای نزدیک آدم، هروقت که اس ام اسی می دن یا میلی میزنن، حرف از درد و خستگی و بی حوصلگیه؟! چرا دیگه کسی به لباس رسمی و پیراهنهای آنچنانی و کفشهای چرمی مارک فلان، علاقه ای نشون نمی ده؟! چرا ما خسته ایم؟! چرا دوستهای اطرافمون از پری مهربون که آرزوها رو برآورده می کنه می خوان که اونها رو به کلاغ تبدیل کنه، درحالی که هزار آرزوی بهتر هست؟!!
چقدر نیاز به یه فکر جدید دارم، به یه تن جدید، به چشمهای جدید، به زبون جدید. از شما چه پنهون که همین امروز بعدازظهر، نزدیک بود تن یکی از دوستانی که نیازی به اون نداشت رو ارزون ارزون بخرم! راستش، پرروی پررو، ازش پرسیدم: " دستم چطوره؟! تنم چطوره؟! دلم چقدر گرسنه اشه؟!" و اون هم یکی یکیش رو جواب داد! خلاصه، اگه تنتون، فکرتون، دستتون، اونقدر براتون بی استفاده شده که بهره ای ازش نمی برید، بگید! من دنبال یه تن جدید، یه جفت چشم جدید می گردم؛ یه فکر جدید هم می خوام! حتی یه جفت گوش جدید هم می خوام، از اون گوشها که هرگز آرزوی کلاغ شدن یه نفر دیگه رو نشنوه! یه جفت دست جدید هم می خوام که لطفا آروم و نرم باشه، از اون نوعی که شعر و داستان می نویسن! یه جفت پا هم، که بهتره پرانرژی و خسته نشدنی باشه! از هرچی که شما بگید، من یه جفت می خوام!
نمی دونم چرا میل ندارم کلاغ بشم؛ بیشتر دوست دارم همینطوری بمونم، و اگه پری مهربون بیاد و بخواد آرزوهامون رو برآورده کنه، ترجیح می دم این چیزهایی رو که گفتم بهم بده، همه رو از نوع جدیدشون!
اگه شما هم می خواید کلاغ بشید، اگه تننتون و دست تون و فکرتون و چشمتون بدون استفاده رها شدند، من رو خبر کنید؛ خریدارم!
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوه ای زان لب شیرین شکربار بیار
2
85/04/26   مرغ معما |
................................................
۱- در حالی که در جام جهانی آلمان، تنها سه تیم از سی ودو تیم حاضر، مسلمان بودند، این جام با بیست و هشت کارت قرمز، به عنوان خشن ترین جام در بین تمامی دوره های قبلی محسوب می شود.
۲- همزمان با روزهای پایانی جام جهانی، اسراییلی ها، به ادعای راهکاری برای آزادی سرباز اسیر خود در زندانهای نیروهای مقاومت فلسطین، هرروز تعداد بیشتری از فلسطینیان را کشته و یا زخمی می کنند.
۳- گاردین نوشت که ماتراتزی، مدافع ایتالیا که شب فینال با زیدان درگیر شد، هنگام عبور او از کنارش، زیدان را "مسلمان تروریست" خطاب کرده است.
2
85/04/19   مرغ معما |
در جوانی به خویش می گفتم
شیر اگر پیر هم بود، شیر است ...
از دقیقه ی ۱۰۵ که گذشت، بیت بالا مدام در ذهنم تکرار می شد. شاید می خواستم نقدش کنم. علاقه ای نداشتم که شاعر را محاکمه کنم، لیکن مثالی نقض پیدا شده بود انگار!
از سال ها پیش، دقیق تر همان سالی که به رئال مادرید رفت، من هم هوادار رئال شدم. بی شک در تمامی دوران چه اوج و چه فرود، وزنه ی تیمش بود و بازیکنی قابل تامل. موهای کم پشت با اصلاح همیشه ساده، چهره ای که هرگز با خنده ای قهقهه وار دیده نشد، زندگی بی حاشیه که بی شک بی تاثیر از اعتقادات دینی و اسلامی نبود، آرامش دایم در پیروزی و شکست، و در کنار تمامی اینها، بازی بی مانند در دوران بازیگری، همه و همه باعث می شد که هرجا برود، من هم همانجایی باشم! و او دیگر رئال پرشکوه را ترک نکرد. تیم ملی فرانسه هم از وجودش بهره ی فراوان برد. در هرسه جام گذشته، او مهره ای ارزشمند بود و نقشش غیرقابل انکار.
نمی دانم چه دقیقه ای بود. تصویر آهسته، زیدان را نشان داد که ایستاد، برگشت، نگاهی در چشمان یک ایتالیایی خوش چهره کرد، و با سر ضربه ای بر قفسه ی سینه ی او کوبید! همه تحلیل می کردند، من ساکت بودم. می دانستم داور وسط، صحنه را ندیده است و قطعا کمک داور اوست که می تواند بهتر تصمیم بگیرد. اگر زیدان، بازیکن تیم ایران بود، بی شک، دوست می داشتم کمک داور هم صحنه را ندیده باشد! اما این بار، نمی دانم که چرا منتظر بودم تا او را از زمین اخراج کنند؛ شاید می خواستم نتیجه ی ناجوانمردی اش را، یا بهتر است بگویم حرکت ناجوانمردانه اش را، در همین زمین بگیرد و برود بیرون، یعنی پاک برود و بعدها، دیگران نگویند که حق کشی شد و فلان و بهمان! سپس، داور او را اخراج کرد و من، عصبانیت زیدان را، در جام ۹۸ به یاد آوردم که بر سر بازیکن عربستانی تخلیه شد و دو بازی، زیدان را از حضور در میدان محروم کرد.
در این بازی، به جد هوادار فرانسه بودم و ترجیح می دادم جام را، زیدان بالای سر ببرد و مدال طلا، بر گردن آنری باشد؛ حالا که حریف برنده شد، تنها صحنه ای که در ذهن دارم، هد زیدان است بر سینه ی یک ایتالیایی آبی پوش! و هرچه تلاش می کنم، فلسفه ی چنین کاری را درک نمی کنم! خستگی؟ بی حوصلگی؟ شاید هم ناسزای بازیکن حریف؟!
حیف از لحظه ای لغزش که گاه، آدمی را از عرش به فرش می آورد! حیف از حرکات بچه گانه! حیف از بهترین بازیکنان واقعی دنیا!
بلافاصله، پس از اتمام تمامی صحنه های تمام شدن جام، پیامی را برای دوستی فرستادم و گفتم: " دیدی؟! این عین زندگیه؛ گاهی آدم بازی رو در دقیقه ی ۱۵۰ می بره و گاهی هم در همون دقیقه، می بازه! " یک صحنه عجیب دیگر هم خوب در ذهنم ماده است: دوربین، دومینیک، مربی فرانسه را نشان می داد و در نمای دورتر، چندمتر عقب تر، ایتالیایی ها از خوشحالی در حال پرواز بودند. دومینیک، آرام و غم آلود بود و برعکس ایتالیایی ها، شاد و سرزنده، درست مانند دو روی یک سکه! به پنالتی گل نشده ی ترزگه هم فکر می کنم. شاید بازیکن بزرگی که تنها حدود ۱۰ دقیقه در تیم ملی کشورش بازی کرد و به اتهام اختلافات خانوادگی با سرمربی، همیشه پشت خط بود، بتواند خود را عامل از دست رفتن جام بداند! صحبت یکی از مسوولان تازه بازگشته ی فدراسیون ایران هم در ذهنم می رود و می آید: " سرمربی تیم ملی، ایرانی است و یک مربی خارجی خوب، تنها برای تمرین دادن می آوریم!" آقایان اظهار فضل کرده اند و در یک حرکت دانشمندانه، می خواهند ماتئوس، رایکارد، پریه را، میلوتینوویچ، زاگالو، دل بوسکه، دنیزلی، کاپلو، شیلتون، هان، یا یکی نظیر این مربیان را، زیردست مایلی کهن و طالبی بگذارند!
زیدان، برای گرفتن مدال هم به زمین بازنگشت. شاید از عصبانیت زیاد، ولی بگذارید فکر کنیم از شرم، و از چشمی که قادر نبوده در چشم میلیونها هوادار، نگاه کند. سال ها پیش، محمدعلی کلی، مدال طلای بوکس سنگین وزن خود را، به نشانه ی اعتراض به جنگ ویتنام، به رودخانه انداخت؛ لطفا مدال طلای زیدان را هم به رودخانه بیندازید!
... چونکه پیری رسید، دانستم
پیر اگر هم شیر هم بود، پیر است
2
85/04/19   مرغ معما |
آخر ای دوست! نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید؟!
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید
مشیری
یک شب، که می دانم سه شنبه شب بود، و نمی دانم در کدامین هفته های رفته، به قم رفتم به همراهی دو دوست موافق. یادم می آید که سخت دلتنگ بودم و بی امان در اندیشه ی گوشه ای از شهرم که می دانستم بی حال خوب، هوایی گرفته و غمناک دارد. آن شب، از هرچه که بخواهد مرا به سخن وادارد، و از هرکه بخواهد خلوت تنهایم را تلنگری زند، دوری کردم و گاه حتی، به خواب هم پناه بردم. یادم می آید که ساعات مبارکی نبود.
رو به قبله که می نشینی، انگار ذهنت می رود دنبال تمام گمشده ها و تمام اتفاقاتش؛ امشب اما اینطور نیست. امشب، به سوی صاحب این قبله که نیستم، به سمت و سوی دیگری هم نیستم، جز تو. بی حساب غرق تو ام؛ مانده ام که نکند واقعا من هم همچون دیگران..! و نمی دانم!
اینجا هوا بد است، گرد و غبار دارد، دم کرده و مانند آبش، پر از نمک و املاح است انگار! داخل حرم هم آنقدر گرم است که تنت نمدار شود در نبود ترفندی که هوا را کمی خنک کند. و من آنقدر گرفته ام و پربغض، که علاوه بر پای دردناکم که به زحمت رویش نشسته ام به هنگام نماز، درد را در سرم هم حس می کنم، گلویم هم می خواهد که بترکد، ناحیه ای درست مابین گردن و چانه! ساعت نه و نیم شب است و قم، مملو از راهروان جمکران است، عده ای به آمدن و عده ای به رفتن.
چه بد است که نمی توان گریه کرد! راه گریه را بسته اند؛ و این مردمان، هیچکدام مرا در مسیرشان نمی بینند انگار! هریک به هنگام عبور، نوازشی می دهندم به تنه ای یا برخوردی! چشمان این مردم خسته است. و چه بد که در گوشه ای قرآن می خوانیم، برمی خیزیم، سلامی می دهیم، و می دویم به پناه پستوی خانه ها و تختهای هم بستری! چشمها را بر خستگی مردمان بسته اند؛ راه گریه را هم بسته اند!
آنگاه که به میانه ی نمازم و دو دست را بالا می آورم به نشانه ی خواست، و آنگاه که نماز تمام است و سر بر مهرم به نشانه ی سجود، وقتی به جایی از دعا می رسم که ذکر حاجت طلب می کند، آنگاه که به ضریحی نزدیک می شوم که یکی از اولیای پروردگار درش آرام یافته، هرقدر هم طولانی، حاجتی نمی آید که بخواهم! همیشه در این اندیشه ام که پیشانی بر خاک از من، خودش می خواند آنچه بر لوح دلم نقش دارد. شاید هم از تفاوت خواسته هایم است که هرگز بر زبانم جاری نمی شوند. نکند دست خواست را بسته باشند! نکند زبان دعا و سوال، لال است و من، چون نوزادی بی خبر از درد و نقص خود، در پی مادری ام تا مرا کمی بفهمد! چه آسمان سیاهی! سنگینی تمامی ستاره های دیده و ندیده را حمل می کنم امشب.
دسته ای از یادگارهایم را گذاشته ام زیر دستم، و روان نویس سرخ را می رقصانم روی سفیدی کاغذ. یکی از همرهانم دعا می خواند و دیگری با قرآن کلنجار می رود. پیرمردی از کنارم می گذرد که سیاهی کف پاهایش، توجه بی تمرکزم را جلب می کند. گاه حس می کنم که انسان چه زود به این پیری می شود! می خواهم قرآنی بیاورم و تورقی کنم، باشد که برای بنده ی نافرمان که جز ادعای بندگی، هیچ در چنته ندارد، چشمی بگرداند و رازی برملا کند. آدمیان، آن طرفتر، هنوز به ختم صلوات های مردانه مشغولند.
بار اول، سخن از مشرک شوندگان بود که در جهنم خداوند، جاودانه اند. دفعه ی دوم، حرف از آنها بود که برای کتاب خدا، شبیهی یافتند و خود را پیامبر او دانستند، که البته مغلوبند و مغضوب. و سوم بار، از آنها گفت که لوط را از خانه راندند و مشمول عذاب الهی گشتند.
راز بگشا!
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید؟!
2
85/04/12   مرغ معما |
..............................
چند لحظه از آلمان
شش دقیقه است که شروع شده و من حتم دارم که دوستی که به خاطر من از خانه بیرون آمده، هنوز هم نرسیده. دوست دیگری می گفت: " یه ربع که ازش بگذره، می رسی." و بعد سوال کرد: " یه ربع اولش که خبری نیست؟ " و من گفتم: " چرا خوب! بستگی به تیم ها داره؛ شاید اوایلش خیلی خوب باشه، مثلا گاهی تیم ها همون نیمه ی اول نتیجه شون رو می گیرن و نیمه ی دوم رو هم با همون نتیجه حفظ می کنن." امیدوارم در یک ربع اول اتفاق خاصی نیفتد. هرقدر هم که بی اهمیت، ولی می دانم همه ی آنها که حتی علاقه هم ندارند، باز هم گرفتار تب این جامند، دوست من که دیگر جای خود را دارد! یک بعدازظهر آرام و ساکت، در کنار آنها که دوستشان می داری زیاد، به یک غروب عجولانه ختم شد، امید که امشبش هم از آن شب های پرسروصدا و نورانی باشد، از آن نوعی که درش جوانان صداگرفته ی شاد – که غم هایشان را نمی بینیم – راه خودروها را در میانه ی خیابان سد می کنند، برف پاک کن ها را بالا می دهند و تهدیدشان این است که " تا بوق نزنی نمی ذاریم رد شی! " و حتی وقتی دست خود را با آهنگ رقص آلودی بر دکمه ی بوق می فشارید، ممکن است گرفتار تکان های ده- پانزده ریشتری شان شوید!
وقت تعطیلی بازار است و مترو سرشار از جاهای خالی برای آرام جاماندگان از دید زنده ی اولین بازی ایران در جام! جوانی که کنارم نشسته می گوید: " خدا کنه ببازن! " و پیرمردی که آن طرفتر است، پاسخ می دهد: " نه، خدا نکنه! ببرن که جوونها شاد بشن." امان از موبایل های بی رادیو!
.................................
در تاکسی، ایران یک بر صفر عقب است. در یک ربع اول اتفاقی افتاده که برای ما ناگوار خواهد بود. خیابان ها، خلوتی عجیبی دارند، فقط در میان کوچه، زوج جوانی، به شدت بر سر هم فریاد می کشند، حیف از زمان هایی که بی معشوقه می گذرد، و بدتر از آن، این فریادها!
................................
ایران باخت، درباره ی این بازی هرگز نمی توان گفت که حریف برد، بلکه فقط ایران بود که باخت! موبایل را که چک می کنم، مسیجی می بینم که اواخر نیمه ی اول آمده: " تیم تون که مساوی کرد، شانس دیسکو شدن هست! " و در پایان بازی، من برایش فرستادم: " بمیرم برات که دیگه نمی تونی تو خیابون برقصی! " تلویزیون خاموش است و همه، به تفسیر بازی مشغولند. تیتر اول یکی از روزنامه های ورزشی امروز این بود: " خدایا! دوستمان داری؟ "
2
85/03/21   مرغ معما |
...............................................
راستی! نظر شما راجع به مرگی که بعدش جهنم باشه، چیه؟!
2
85/03/15   مرغ معما |
حالا راه تو دوره
دل من چه صبوره
کاش بودی و می دیدی
زندگی چه سوت و کوره!
مشت را که می کوبم روی شیشه، یک نفر از داخل بانک فریاد می زند: "هوی! چه خبرته؟!" و من دستم را به نشانه ی بدی تکان می دهم که: " برو بابا! " یا شاید هم: " خفه شو! " . بعد می فهمم که بهتر است بروم داخل. شناسنامه ام را پرت می کنم روی پیشخوان و او هم کارت اعتباری ام را که لحظاتی پیش دستگاه خودپرداز مشت خورده (!) ، ضبط کرده بود، می اندازد جلویم. زیر لب غرولندی می کنم و می آیم بیرون و تا شب، چندبار بهتر می شوم و چندین بار بدتر!
صبح زود دیگر، دوباره می آیم بیرون و وسط یکی از میدانهای پرآدم، یله می شوم بر نیمکتی فلزی و در و دیوارهای مغازه های تعطیل را نگاه می کنم و ماشینهای عبوری را می شمارم. رمز این کارت لعنتی عوض شده و من هزارتومان هم در جیب ندارم! امروز صبح هم یکی دیگر از این خودپردازهای مزخرف، کارتم را به جرم رمز اشتباهی که وارد کردم، ضبط کرد و من هم دو روز تعطیل پر از بوی نفرت انگیز مرگ را پیش رو دارم! نمی دانم چه می شود که با دوستی، سر از جاده ی آمل درمی آوریم. ترافیک وحشتناک است. جلو نشسته ام و خنکای کولر، مستقیم می زند روی پوست صورتم؛ اما وقتی می بینم که چندتکه خوردنی کوچک و صدای ترانه خوانهای جلف ایرانی، کمکی نمی کند، جایم را با دوستی که بر صندلی عقب لمیده عوض می کنم تا شاید کمی با دکمه های ضبط بازی کند و باد کولر بخورد، باشد که سرحال بیاید دوباره. جمعیت که کمتر می شود، جاده هم انگار خنک تر می شود. آفتاب کمرنگ می شود و باد هم می وزد گاهی. کنار چشمه ای می ایستیم و ظرف کوچکی را پرآب می کنیم. امامزاده هاشم هم که مثل همیشه شلوغ است. کم کم موسیقی ها هم می رود به سمت ابی و قمیشی و کم کم صداها و ترانه ها، کمی وزن پیدا می کنند! آب که می خواهم بنوشم، ترجیح می دهم از ظرفی باشد که آب مانده تری دارد و گرم تر است، که آب چشمه را دو دوستی بنوشند که از من محق ترند! کمرم هم درد گرفته حسابی! و نمی دانم چرا نمی گویم که لحظه ای بایستند تا من قدمی بزنم خارج از این چهارچرخه ی عصر جدید! شاید از ترس اینکه دیر شود و آشوب شود! چندروز پیشتر، همراهی می گفت: "پدربزرگ من، هشتاد و یک سالشه؛ ولی تو درست مثل اون حرف می زنی! فکرهات هم مثل اونه! " . من در فکر دوستی ام که دعوتمان را برای بار نمی دانم چندم، رد کرده است! و در این فکرم که مثل پدربزرگها بودن، به معنی بزرگ شدن است یا به معنی بیش از حد بزرگ شدن! از رانندگی بی محابا با خودروی کوچکی که موتوری قوی دارد می ترسم؛ از آنها که در جاده ها می آیند و می روند و به رسم تحمیل عقیده ی رنگ باخته شان، پرچم های رنگارنگ بر خودروهایشان وصل کرده اند و ریششان را تا سگک کمربندشان –اگر مهم باشد که شلوارشان از پایشان نیفتد و کمربند ببندند!- بلند گذاشته اند، می ترسم؛ از پول، از سردرد، از فشارخون وقتی که می آید پایین و سرم نیاز می شود، می ترسم؛ از بدهی می ترسم؛ از صدای ابی که شبهای خالی از معشوق را داد می زند، می ترسم؛ از شیشه های باز خودرو که باد از درونشان، آنقدر سریع به صورتمان می خورد که نفس مان را بند می آورد، می ترسم؛ شاید از زندگی هم بترسم! دوستانم از حس های مشترکی حرف می زنند که برایم غریب است امروز. من نمی دانم " به آهستگی" چه می خواهد بگوید؛ فقط چشمهای خسته ی فروتن را به یاد دارم؛ اصلا نمی فهمم چرا این همه جایزه گرفته است! نمی خواهم هم بفهمم! تخمه های آفتابگردان خامند انگار! پس این شوری نمک زیر دندانها از کجاست؟! شاید هم تلخی است؛ تلخی از پدری که با سه پسر خردسالش وارد یک ساندویچ فروشی می شود و می گوید: " ارزون ترینش چنده؟!" بعد حساب و کتابی می کند، می رود و سه پسربچه هم دنبالش، قد و نیم قد! همانجا بود شاید که نیمی از لقمه ام را فرو کردم در کاغذ آلومینیومی و گفتم: " نمی دونم چرا اینقدر سنگینم!" یاد روزی افتادم که در یک مانتوفروشی، پدری دست در جیبش کرد و پولهایش را شمرد و در گوش خانم مغرور فروشنده، چیزی گفت و در جواب شنید: " نه، اصلا نمی شه؛ از اونی که گفتم، کمتر امکان نداره." بعد، پدر، قیافه ی ناراحتی به خود گرفت و به بچه ها که هرکدام بسته ای زیر بغل داشتند اشاره کرد که بروند بیرون؛ بعد هم به مادر اشاره ای کرد که مانتو را پس بدهد. مادر هم با لبخندی مصنوعی، دوباره به اتاق پرو رفت تا مانتوی نو را که با شوقی آشکار از تن درنیاورده بود، دوباره با همان مانتوی مندرس قبلی عوض کند و شش نفری بروند تا یک جنس ارزان تر بتوانند بخرند، اگر بتوانند! نماز شکسته ام را که می خواندم، دوست داشتم خدا بیاید سر سفره ی ما کپرنشینها، تا یقه اش را بگیرم و مجبورش کنم که حکمتی را که ندیده از آن حرف می زنم، برایم روشن کند! چشم، از آیینه ی جلو می دزدم، به رسم شرم و خجالت! هواسم را داده ام به چرک نویس هایم پشت نسخه ی پزشکی که از تعجب سردردهای من و هزار موجود تعجب برانگیز دیگر، تا مدتها، طبابت را از خاطر برده بود و نمی دانست چه کند و چه بنویسد! دست آخر هم چند آرام بخش نوشت که فکر می کنم یکی از آنها، زنجیر باشد؛ از آن نوع که برای روانی ها استفاده می شود! چندین نفر، آن بیرون منتظر من هستند و من هم تکه ای شده ام زائد، در گوشه ای از این چهاردیواری که هرروز بیش از پیش، کنده می شوم از آن.
- چیه؟! با هم حرفتون شده؟!
- نه بابا! فقط خسته ام!
- من اگر تو رو نشناسم که... .
- گفتم که؛ خسته ام فقط.
- حالا کجا میری؟!
- بیرون. شاید برم کوه.
- به ما نمی گی چی شده؟ حداقل حرف بزن! شاید ما بتونیم کمکت کنیم، من، ... .
من می گویم: " اگر طبیب بودی،...! " !
2
85/03/15   مرغ معما |
گل همین پنج روز و شش باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد
باز هم در دنیایی که دست به قلم بردن سخت شده، در دنیایی که خط زیبا را کسی نمی پسندد، یا بهتر است بگویم به درد کسی نمی خورد، در دنیایی که روان نویس های روان و پررنگ را برای نوشتن چک های پرصفر استفاده می کنند، نوشتن حال تو را خوب می کند دوباره.
اگر "ک" ها را به طریقتی درست بنویسی، اگر غلط های املاییت را به جای اینکه درشت خط بزنی، لاک بگیری، اگر "ن" ها را هم همینطور گرد بنویسی، خطت هم زیبا می شود، حال دیگر بخواهند یا نخواهند دیگران.
دوباره لبخندی ریز و معصومانه می ریزی روی لبهایت. سردردت را فراموش کرده ای. من هم نمی پرسم، مبادا که یادت بیاید. چه اهمیت دارد که چایت هم در حال سرد شدن باشد؟!
دیگر زیر کلمات مهم از نظر خودت، خط نکش! آخر جمله ها را هم با علامت تعجب تمام نکن که توجه خواننده جلب شود! اینها در نوشتن یک متن، کارهای اضافه ای است!
...و تو که هنوز ته اقیانوس خودت گیر کرده ای، این کارها به نظرت بی اهمیت می آید. به نظرت چیزهای مهم تری برای فکرکردن وجود دارند: میزها و صندلی ها، آدمها، آدمهایی که نمی خواهی جای هیچکدام شان باشی. از اینکه خودت باشی هم خسته ای؛ نه می توانی خودت باشی انگار و نه می توانی یکی دیگر شوی! ولی اینکه دوباره قلمت را برمی داری و گفته هایت را ادامه می دهی، حتی اگر یک جمله باشد، حتی اگر چند کلمه در چند خط از هم منفصل باشد، یعنی می خواهی بنویسی. من هم می خواهم تو بنویسی، از همه جا، از اینجاها، آنجاها، بیجاها! روزهایت خالی است، از خودت هم خسته ای، من هم که از دیگران خسته ام، جز تو. شاید بشود چند روزی من بنویسم و تو تامل کنی. بوی عطر نوشته هایت، ریخته بر کیسه ی زردآلوهای تنبل یله بر گردی این میز چوبی. گلبرگها میان صفحات کم کم خشک می شوند، نوشته های توست که می ماند بانو!
2
85/03/08   مرغ معما |
ای مرغ آفتاب!
با خود مرا ببر به دیاری که همچو باد
آزاد و شاد،
پای به هرجا توان نهاد!
مشیری
ساعت هفت و نیم یک روز صبح است. پشت در یکی از مراکز مخابراتی نشسته ام تا نیم ساعت دیگر شروع به کار کنند و مشکل موبایل مرا، اگر دلشان خواست ( ! )، برطرف کنند، البته اگر خرابی اس ام اس های من، از مخابرات باشد. عادت کرده ام هرچندوقت یکبار، موبایلم برایم فکرمشغولی جدیدی درست کند؛ گاهی قطع است، گاهی سیم کارتم می سوزد، گاهی قبضش آنقدر سنگین است که غیرقابل پرداخت می شود، گاهی پیام نمی فرستد، گاهی هم آنقدر زنگ می زند که کلافه ام می کند، آن وقت جواب نمی دهم و جواب نمی دهم تا اطرافیانم دلخور شوند و هرکدام به شوخی و جدی، حرفی بزنند درخور من! چندروزی است که می خواهم در وبلاگ چیزی بنویسم، نمی شود. صبح امروز که از خانه بیرون می آمدم، در این فکر بودم که در تمام سالهای گذشته، شاید این اولین بار باشد یا بهتر است بگویم از معدود دفعاتی باشد که تا این حد در حسرت بازگشت زمان هستم به آنجایی که از آن آمده! نه چند سال و نه یک سال، می خواهم زمان برگردد به چندماه قبل تر، مثلا به پنجم تیر؛ به هفتم یا نمی دانم شاید هم هفدهم دی؛ یا به یک اتوبوس دوطبقه ی امروزی در یکی از راههای جنوبی؛ بازگردد به شبی از شبهای خیابان جمهوری، در جست و جوی یک گوشی ارزان قیمت و یک سیم کارت اعتباری؛ یا مثلا برگردد به...! زمان بازگردد به هرجا که دلش خواست. شاید امروز بدانم که چه باید کرد! در مرکز مخابرات شهید یگانه باز شد. کاش زمان دست از یکدندگی بردارد!
*
ساعت پنج و نیم همان روز عصر. انگار قرار است امروز را دائما پشت در بگذرانم. مشکل موبایلم برطرف نشد که نشد. اپراتوری با افتخار گفت:" نگران نباش، از مخابرات است" ! هروقت دلش بخواهد اس ام اسی می فرستد و هرگاه هم نخواهد...! در یکی از میدانهای غرب تهران نشسته ام و انتظار دوستی را می کشم. جالب است که بیش از دوساعت از بعدازظهر امروز را هم، پشت دری دیگر در انتظار بوده ام، درر حوالی مرکز شهر! هوای ابری و روشن و گاهی بارانی صبح، جایش را به آسمانی آبی و صاف و نسیمی خنک داده است، نه انگار که روزهای قبل تر، گرم تر از گرم بوده اند و سوزان! هوا بهاری است، شاید از نوع اردی بهشتی اش! دو جوان در طرف دیگر صندلی ای که نشسته ام، آرام می گیرند و درباره ی طبقه ی دوم کافه ای حرف می زنند که درست روبروی ما جا خوش کرده است. در میان گفته ها، آدرس از دختری می دهند که یکی از جوانها، او را سرخ و سفید می نامد! به قول دوستی، گوش است دیگر، می شنود! هرچند که انتظار می کشم، ولی علاقه ای به این ندارم که زمان تندتر بگذرد. گاهی انتظارهایی از این دست، شیرین تر از آنچه که به نظر می آیند هستند. مردم را که نگاه می کنی، همه درر رفت و آمدند؛ اتوبوسهای پر از مسافر، تاکسی های فراوان و بسیار بسیار خودروی شخصی و چندین و چند برابر عابر پیاده. مغازه های بی شمار، پاساژهای چندطبقه و دستفروشان پرصدا با سفره های رنگارنگ. اینجا همان محله ی ماهها و سالهای قبل است. زمان هرچند هم که بگذرد، باز هم این زمین و این آدمها، همانند که بوده اند. هیچ نکته ی جدیدی نیست، حتی اگر هرروز بر این نیمکت به تماشا بنشینی. انگلس می گوید:" خدای تاریخ، سنگدل ترین خدایان است که ارابه اش را بر اجساد مردگان می راند." و دیروزها و دیروز ما، همگی تکه های ناچیزی از پازل همین تاریخند، و حتی امروز، امروزی که تا ساعاتی دیگر، در گوشه ای از همین پازل، یا شاید هم ماز هزارتو جای خواهد گرفت. کاش زمان دست از یکدندگی بردارد!
2
85/03/07   مرغ معما |
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور
اخوان ثالث
زنگ که می زند: " کجایی پس؟!" تو در جای دیگری هستی؛ یا نه، از آن موقع که راه می افتد به سمت تو، تو هنوز هم در جای دیگری هستی. دلواپسی ثانیه ای دیر رسیدن، رهایت نمی کند حتی لحظه ای. بعد، دیر می رسی؛ گاهی یک ساعت، گاهی نیم ساعت، و اگر هیچکدام از این دو نباشد، دست کم چند دقیقه ای دیر خواهد شد. آن وقت، انتظار او، سردردهای تو را که از دیشب، نه، چند شب پیش، نه، چند وقت پیش که نمی دانی کی بوده است، زیادتر می کند، زیادتر از زیاد! وقتی می خندد، وقتی حرف می زند، وقتی از گفتنی هایش می گوید یا نمی گوید، حتی وقتی نمی گوید، تو در جای دیگری هستی، نه بر زمین، شاید نزد او. گاهی یا شاید هم همیشه، جایی هست برای سفارشی، از اینجا به بعد هم تو در جای دیگری هستی. از صبح تا ظهر، ظهر تا عصر هم در جای دیگری بوده ای. وقتی شعری، یا چایی، یا بحثی، دائما تو در جای دیگری هستی. حتی سردردها هم مانده اند و تو رفته ای. وقتی هوس گریه داری، وقتی می خواهی رها کنی و بروی، وقتی می خواهی شب را تا ساعتی از صبح به کار بگذرانی، درس بنویسی و کامپیوتری کنی نوشته هایت را، نمی شود؛ تو در جای دیگری هستی. هزار هزار کار،از همه نوعش؛ اما در جای دیگری هستی. گاهی این اندیشه می آید که آن روز که نمی خواستم بود و امروز...، بعد، دقیق تر می بینی که آن روز هم نبود و تو تنها فکر می کرده ای که هست، چراکه آن روز هم در جای دیگری بوده ای. اطرافیان، همه و همه تجربه هایی مانوس و نامانوسند، نمی فهمی شان انگار، چون تو در جای دیگری هستی، حتی وقت خنده – این یکی را، یک نفر است که می گوید فقط! - . فکر می کنی که نمی دانی کجایی؛ و به حق هم که نمی دانی کجایی. و آن دم که می گوید: " از کجا معلوم که من هم شش ماه بعد، بر یکی از همین میزها، سیگار با سیگار روشن نکنم؟" ، زمان و مکان بر تو آشکار می شود. در این شبها که باید به خانه رفت، تو در جای دیگری هستی!
2
85/03/07   مرغ معما |
اگر...
نقش ها توانم زد،غم نان اگر بگذار
……………………………………………………
وقتي پيش روي كامپيوتر مي نشيني و مي خواهي كاملا بداهه بنويسي، آن هم در يك كافي نت، چيز زيادي براي گفتن نمي آيد در ذهنت. حالا هم من در يك كافي نت هستم و دوستي دستور داده كه بداهه آپ ديت كنم اين وبلاگ پانزده-شانزده ماهه را؛ ولي واقعا چيزي براي نوشتن نيست، نه اينكه براي نوشتن چيزي نباشد، براي بداهه نوشتن چيزي نيست. به هرحال بخوانيد، باشد كه درش چيزي نهفته باشد.
...
.....................................................
باور كنيد هزاربار نوشتم و پاك كردم. انگار باید سکوت امروز را هم به سکوتهای گذشته ام بیفزایید، به همان جای خالی ها و سفیدی ها. در هرجا را كه حدس زدم شايد نوشتني اي به ياري بيايد، كوبيدم. خبري نيست كه نيست؛ قفل است، آنهم از جنس فولادي اش، هرچندكه اگرهم كاغذي، باز هم گشودنش از توان من بيرون است این روزها، این روزها که دوستی امروز در وصفشان گفت: " روزهای لعنتی! "
2
85/02/31   مرغ معما |
من می نویسم، پس هستم!
همیشه افرادی که در کتابخانه ها، چند برگی را جلوی خود پهن کرده اند و با چشمهای سرگردان، سقف را مراقب هستند، زمین را متر می کنند، یا گاهی دیوارها را می شمارند، توجهم را جلب می کنند. امروز، خودم در کتابخانه نشسته ام. در کنارم، یک کتاب درسی، دفتر جزوه ی دانشگاهی که انگار خیال تمام شدن ندارد، چند برگ سفید و دفترچه ی یادداشت هایم قرار دارد، و روبرویم، یک رمان از "هاینریش بل" و کمی آن طرف تر هم جلد اول از رمانی قطور و معروف با نام "خانواده ی تیبو". اینجا یک کتابخانه ی پژوهشی است و افراد در آن آزادتر از دیگرکتابخانه ها با هم حرف می زنند و بیشتر در رفت و آمد هستند. کنار دوربین مخصوص و همچنین دستگاه کپی، و حتی برگه دان چوبی، هرگز خالی از جمعیت نیست.
موضوعات جدید و عتیق برای فکر کردن، زیاد دارم. حتی آدمهای گاهگاه و هرروزه ی اینجا هم، هرکدامشان برای من، دنیایی از فکرند که نمی دانم متاسفانه یا خوشبختانه، در خارج از اینجا، همه اش در دست فراموشی است، ولی از این در که وارد می شوم، همه شان یک به یک مشغول خودنمایی می شوند! و امروز، در کنار تمامی این خودنمایی ها، سقف و زمین و دیوار هم مرا رها نمی کنند!
سقف اینجا بلند و با این همه ستون که من همت شمردنشان را ندارم، حتما امن است. تعداد زیادی حباب های مخصوص لامپ های فلورسنت بر سقف نصب شده و نمای آن هم که سیمانی است. فکر می کنم سالن این کتابخانه، حدودا دویست متر باشد، شاید هم کمی بیشتر، فکر می کنم تا سیصد متر هم دور از واقعیت نباشد. و اما تعداد دیوارها، دیوارهای اینجا...!!
2
85/02/24   مرغ معما |
2
85/02/17   مرغ معما |
2
85/02/17   مرغ معما |
2
85/02/17   مرغ معما |
2
85/02/17   مرغ معما |
شما رو به خدا!
یکی بگه تو این خراب شده چه خبره!
2
85/02/17   مرغ معما |
یکی بگه تو این خراب شده چه خبره؟؟؟!
آهای شماها که ادعای دونستن می کنین! کدوم قبرستونی خودتون رو گم و گور کردین؟؟!
2
85/02/17   مرغ معما |